وقتي شنيدم كه:
من كه بهتون گفته بودم روز 20 از سفرم در انگليس رو به سر ميبردم كه
دختر خالم بهم زنگ زد وگفت : اگه بهت يه خبر خوبه خوب بدم چي بهم ميدي
گفتم هرچي كه بخواي }اصلا فكر نمي كردم كه فريدون به تيم ملي اومده {
هي روزيتا سر به سرم ميزاشت بعد يه داد بلند سرش كشيدم گفتم بگو ديگه
گفت فريدو...... با يه فرياد بلند گفتم فريدون چي؟ گفت وارد تيم ملي شد
يادم هيچ وقت نميره تا 10 و 15 دقيقه پشت تلفن اشك ميريختم و هيچي نمي گفتم
بعد رو.زيتا گفت : بعدا به تو زنگ ميزنم اون روز من ديونه شده بودم
از خوشحالي بعد زود رفتم پيشه مامانم وگفتم هر چه زودتر بريم ايران اينقدر
تو گوشش خوندم كه كلافه شد بعد بعد از 5 روز بعد ما وارده ايرا ن شديم
اين بود ماجراي من ...


فريدون هست كجا هست ماييه افتخاره